تبليغاتX
کویر




















کویر

سلااااام.....خوبین؟؟؟

10 اردیبهشت تولدم بود.....میدونستین؟؟؟ با یه روز تاخیر خودم به خودم میگم :

          تولدم         مبارک....!!!

                              

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:53 توسط بهار| |

سلاااااام.....خوبین؟؟؟

عیدتون مباااااااارک باشه....!!! امیدوارم نوروزی که پیش رو دارین ، آغاز روزهایی باشه که آرزو دارین.... :) 

                                                                                                  موفق باشین ، بهار

               

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:18 توسط بهار| |

 

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست ، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش ، تا به آن حد ، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

مرحوم حسین پناهی

 


پ.ن : اگر طلب دشمن هستی خود را از دوستانت برتر بدان ولی اگر دوست میخواهی بگذار دوستانت خود را از تو برتر بدانند.

 پ.ن : ببخشید بازم دیر کردم....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 16:10 توسط بهار| |

در ایران پسرهایی پیدا می شوند که اگر دختر موردعلاقه شان به خواستگاری آنها جواب منفی بدهد، یکی از این گزینه ها را انتخاب می کنند:
۱. اسیدپاشی
۲. قتل روی پل مدیریت
۳. تجاوز یا آدم ربایی
۴. اتاق تمساح ها

آن وقت توی چین، پسری به اسم«چنگ کان» هست که بعد از شنیدن «نه» از دختری به اسم «ژائو»، رفته تحقیق کرده و دیده او از عروسکی به شکل هویج در یک انیمیشن خیلی خوشش می آید. بنابراین پنجاه دست لباس به شکل این عروسک هویجی (که ده هزار پوند برایش آب خورده) تهیه کرده و به تن خود و ۴۹ نفر از دوستانش پوشانده و با همین اکیپ و تیریپ، رفته جلوی یک فروشگاهی و دوباره از «ژائو» خواستگاری کرده و البته موفق شده!

 

 

به نظر شما چرا پسرهای ایرانی در این جور مواقع دست به این جور ابتکارها نمی زنند؟
الف. چون هویج شدن به اندازه آن چهار گزینه اول، هیجان ندارد
ب. چون در چین، دختر کم است و در ایران زیاد
ج. چون منتظرند «ابتکار چینی» هم به بازار بیاید بروند بخرند
د. چون خودشان هویجند

پ.ن:امتحان دارم....ببخشید دیر شد

پ.ن:یه عمر رفتیم سینما آخر سر نفهمیدیم دسته های صندلیش ماله خودمونه یا بغل دستیمون!!! :دی

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 19:31 توسط بهار| |

در سونامي ژاپن وقتی گروه نجات، زن جوان... را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود.
ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است.
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختری از زیر آن بیرون کشیده شد.
مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه

شکسته آن این پیام دیده می شد:

عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت.

دوستان ببخشید یه کمی دیر شد....اصلا وقت ندارم :(

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 16:7 توسط بهار| |

سلام....خوبین؟؟؟چه خبر با مدرسه؟؟من که به طور کامل بدبخت شدم...روز اول ناظم اومده دنبالم میگه نماینده شدی....حالا مثل خر باید برم و بیام...خوبه دوهفته ست یا نه تا اخر سال با اسفالت کوچه یکی میشدیمدیگه امسال مثل پارسال نمیخوام برم و تابستون برگردم...میمونم ولی اخر هفته ها میام....دیگه الانم که پنجشنبه ها تعطیلیم...خلاصه در کل توبه کردیم که اومدیم دبیرستان....دیگه وای به حال بقیه....حالا یه مطلب کوچولو میزارم تا هفته بعد....خدافظ

کالین ویلسون که امروز نویسنده ی مشهوری است،وسوسه ی خودکشی راکه در شانزده سالگی به او دست داده بود،چنین توصیف میکند:

وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه ی زهر را برداشتم....

زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم،غرق تماشایش شدم،رنگش را نگاه کردمو مزه ی احتمالی اش را در ذهن ام تصور کردم.سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم، و
بویش به مشامم خورد، در این لحظه، ناگهان جرقه ای از اینده در ذهنم درخشید..... و توانستم سوزش ان را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم. احساس اسیب ان زهر ان چنان حقیقی بود که گویی به راستی ان را نوشیده بودم.سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام.
در طول چند لحظه ای که ان لیوان را در دست گرفته بودمو امکان مرگ را مزه مزه میکردم،با خودم فکر کردم:اگر شجاعت کشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 16:40 توسط بهار| |

عتیقه‌فروشی، در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد.

دید كاسه‌ای نفیس و قدیمی دارد كه در گوشه‌ای افتاده و گربه در آن آب می‌خورد. دید اگر قیمت كاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری! آیا حاضری آن را به من بفروشی؟رعیت گفت: چند می‌خری؟ گفت: یك درهم.  رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه‌فروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقه‌فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممكن است در راه تشنه‌اش شود بهتر است كاسه آب را هم به من بفروشی...

رعیت گفت: امکان ندارد! من با این کاسه تا به حال پنج گربه فروخته‌ام. كاسه ام فروشی نیست. ....!!!!

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 0:39 توسط بهار| |

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا  خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 22:6 توسط بهار| |

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قم به جان باخته را

بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می شکند

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

وبه جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند......

دست ها می سایم

تا دری بگشایم

به عبث می پایم

که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند.....

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

مانده پای آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بر در ، می گوید با خود :

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند........

                                                    نیما یوشیج

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 15:34 توسط بهار| |

فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی.
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری.
اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری!
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی....

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 15:56 توسط بهار| |


آخرين مطالب
» تولدم مباااارک...!!
» عیدتون مبااااارک....!!
» مگسی را کشتم...!!
» ای باباااا!!!...
» عکسی که سونامی ژاپن را شرمنده کرد!!!....
» مدرسه!!!....
» عتیقه فروش
» طلبه جوان و دختر فراری
» می تراود مهتاب....
» چیزی برای نگرانی وجود نداره!!..

Design By : RoozGozar.com